پس از استقرار نظام مشروطه و افتتاح مجلس شورای ملی، طی سالهای 1286ش و 1287ش، کشمکشهای متعددی بین محمدعلی شاه و مجلس روی داد. در 4 خرداد 1287ش محمدعلی شاه از تهران به باغ شاه رفت و پنج روز بعد در تلگرافی، مشروطهخواهان را سبب تزلزل ملت و حکومت ایران دانست.[1] آنگاه با تقویت قوای نظامی به فرماندهی کلنل لیاخوف روسی در دوم تیر 1287ش مجلس را به توپ بست. مقاومت مشروطهخواهان درهم شکسته شد و مجلس شورای ملی، دفاتر انجمنها و منزل سران مشروطه غارت شد. محمدعلی شاه در پی کودتای موفق خود مجلس شورای ملی را منحل و حکومت نظامی اعلام کرد. لیاخوف حاکم نظامی تهران شد و مشروطهخواهان دستگیر، شکنجه و کشته شدند.[2] به این ترتیب، پایتخت به تسخیر سلطنتطلبان درآمد و دوران استبداد صغیر آغاز شد. مشروطهخواهان بسیاری از شهرها نیز دستگیر یا متواری شدند و مشروطه از هم پاشید. اما این پایان ماجرا نبود. سه تن از پنج مجتهد برجسته نجف و کربلا بلافاصله از مشروطیت پشتیبانی، شاه را محکوم و اعلام کردند: «همراهی و اطاعت حکم شلیک بر ملت و قتل مجلسخواهان در حکم اطاعت یزیدبن معاویه و با مسلمانی منافی است.»[3] درحالی که مشروطه از بیشتر شهرها رخت بربسته بود، در تبریز شور و التهاب مشروطهخواهی به خروش آمد. محمدعلی شاه که تجربهی گذراندن دوران ولایتعهدی خود را در تبریز داشت، میدانست که اگر آزادیخواهان این شهر را سرکوب نکند، این بار مقاومت تبریزیان سلطنتش را واژگون خواهد کرد، مست از غرور فتح تهران، قشون بزرگی روانهی تبریز کرد. آزادیخواهان تبریز شامل روزنامهنگاران، روشنفکران، بازرگانان و ادبا در انجمن ایالتی و ولایتی این شهر گرد آمده بودند. ستارخان که جوانی گمنام اما اهل فتوت بود، به سبب روحیهی عدالتخواهی و ظلمستیزیش جذب آزادیخواهان شهر شده، به مشروطهچیان انجمن پیوسته بود. او با حرکت قوای دولتی به سمت تبریز، دستهی کوچکی از داوطلبان مسلح شهر را فرماندهی کرد و بازوی نظامی انجمن را شکل داد. پس از چندی باقرخان نیز به ستارخان پیوست و همرزم و یاور او شد. ستارخان از محلهی امیرخیز و باقرخان از محلهی خیابان، مقاومت را شروع کرده، در مقابل محاصرهی طاقتفرسای قوای دولتی و کارشکنیهای مستبدان چنان ایستادگی کردند که مشروطهخواهان سایر شهرها نیز از دلاوریها و مجاهدتهای خستگیناپذیر آن دو انگیزه و روحیه گرفته برای فتح پایتخت عازم تهران شدند. پس از چند روز مبارزه در تهران، سلطنت استبداد سرنگون و محمدعلی شاه به روسیه پناه برد. به این ترتیب، مشروطه برای بار دوم به پیروزی رسید. خیزش دوبارهای که پس از استبداد صغیر برای اعادهی مشروطیت به پا خاست و مشروطه را به پیروزی رساند، مدیون فداکاریها و مجاهدتهای ستارخان و باقرخان بود. ایستادگی و مجاهدت ستارخان و باقرخان چنان آوازه یافت که نامشان در مطبوعات اروپایی و آمریکایی هم منعکس و در نهضت مشروطه ایران تاریخساز شد. زندگی ستارخان و باقرخان در دوران مشروطهخواهی و مبارزه با استبداد آنچنان با یکدیگر گره خورده که جدا کردن بخش عمدهای از سوانح زندگی آن دو از یکدیگر تقریباً غیرممکن است. از اینرو در این مقاله به اختصار، احوال و زندگانی هر دو قهرمان مشروطه را با هم آوردهایم. باقرخان؛ ملقب به «سالار ملی» از مبارزان راستین و از رهبران برجستهی انقلاب مشروطه در 1240ش در محلهی «خیابان» تبریز متولد شد. اطلاعات ما از زندگانی باقرخان بسیار اندک و بیشتر مربوط به نحوهی حضورش در جریان مشروطه خواهیست. تا حدی که میتوان گفت: جز فعالیت مبارزاتی او در انقلاب مشروطه، اطلاعات دیگری از او در دست نداریم. باقرخان از سواد معمول آن روزگار بیبهره و فردی عامی از تودهی مردم بود که از عمق جامعه برخاست تا مشروطه را که در محاق استبداد افتاده بود، روشنی بخشد. حرفهی باقرخان به درستی بر ما معلوم نیست. پدرش با نام حاجرضا تبریزی به حاجرضا بنّا مشهور بود و باقرخان را هم فردی «بنّا» که به رسم دیرین، پیشهی پدر را پیگرفت، شناساندهاند. حتی گفتهاند: خشتمالی ماهر و کدخدای محلهی خیابان تبریز بود که چندی در زادگاهش او را به عنوان کدخدای محل قبول داشتند.[4] او را سنگتراش هم دانستهاند.[5] هر چند از حرفه و تحصیلات او بیش از این نمیدانیم و از طبقهی فرودست جامعه به شمار میآمد، اما «لوطی» بود[6] و به دلیری و عیاری آوازه داشت. از آن جا که در سلک لوطیان بود عضو انجمن ایالتی تبریز شد و در شمار مجاهدان انجمن درآمد. ستارخان؛ ملقب به «سردار ملی»، فرزند سوم حاجحسن قرهداغی در 1245ش در روستای «بیشک» -که در حال حاضر به آن «سردارکندی» میگویند- از شهرستان «ورزقان» واقع در منطقهی «قرهداغ» به دنیا آمد.[7] پدرش بزاز و بازرگانی خردهپا بود و ستار همراه پدر به پارچهفروشی اشتغال داشت.[8] اطلاعات ما از زندگانی او همچون باقرخان بسیار کم است. ستار هیچگاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. او دو برادر بزرگتر از خود به نامهای اسماعیل و غفار داشت که در تیراندازی و اسبسواری مهارت داشتند. اسماعیل پسر ارشد خانواده به دلیل مقابله با خوانین و اعتراض به حاکم وقت تبریز، دستگیر و به اعدام محکوم شد. گفته شده: این امر به تقویت روحیهی مقاومت ستارخان در برابر حاکمان قاجار انجامید و باعث شد تا به صف آزادیخواهان بپیوندد. اما قرائن نشان میدهد که این بیان نمیتواند اساس درستی داشته باشد چرا که اگر حس انتقام سردار، محرک او برای چنین قیامی شده بود، از گروه تفنگداران مظفرالدین میرزا (ولیعهد) نمیشد. گذشته از این، روحیهی ظلمستیزی و رادمردی ستارخان را نمیتوان به چنین خصوصیات نازلی تقلیل داد. او یک لوطی مردمگرا و مردمدار بود که روحیهی ظلمستیزیش اجازهی تحمل ظلم را به او نمیداد. چنین روحیه و مسلک لوطیگری او بود که در ماجرای قیام تبریز به زیباترین نحو خودنمایی کرد و باعث شد تا به صف مدافعان مشروطه بپیوندد. ستارخان پس از کشته شدن برادرش به همراه خانواده به تبریز مهاجرت کرد و در محلهی «امیرخیز» اقامت گزید. سوابق زندگانی ستار در دوران کودکی و نوجوانیش چندان بر ما معلوم نیست. فقط میدانیم این دوران را در تبریز گذراند و پس از چندی در زمرهی لوطیان شهر جای گرفت. لوطیان در عصر شاه طهماسب و پیش از آن همواره با ستمپیشگی حکومت و حکومتیان مخالفت میکردند. پس از بروز اختلاف میان متشرعان و شیخیها، لوطیان نیز دو دسته شدند...[9] لوطی بودنش بعدها او را به انجمن ایالتی تبریز پیوند داد و به عضویت این انجمن درآمد. ستارخان مدتی در رکاب حاکم خراسان به گروه تفگنچیان سواره نظام او پیوست، سپس به عراق رفت و دو بار از اماکن مقدس زیارت کرد. در سامرا به دلیل بدرفتاری خدمهی حرم با زوار ایرانی با آزاردهندگان و توهینکنندگان زائران برخورد کرد و دستگیر شد. سپس با شفاعت آیتالله سیدمحمدحسن حسینیشیرازی مشهور به میرزای شیرازی؛ صاحب فتوای تحریم تنباکو و از مراجع شیعیان عراق آزاد شد و به ایران بازگشت.[10] پس از بازگشت مدتی به مباشری در املاک پرداخت. مدتی نگذشت که به خدمت ژاندارمری درآمد و راهدار خوی و مرند شد. در همین زمان که به حفاظت از راهها مشغول بود، به سبب جسارت، چابکسواری و مهارتش مورد توجه مظفرالدین میرزا (ولیعهد) قرار گرفت و با دریافت لقب «خان» از او،[11] در شمار تفنگچیان مخصوص ولیعهد درآمد. ستارخان که با سلوک لوطیگری پرورش یافته بود، نمیتوانست در مقابل ظلم و زورگویی بیتفاوت بماند. یک روز، بنا بر مرامی که داشت در دفاع از حقوق اهالی قرهداغ با مأموران ولیعهد درگیر شد و به زندان «نارین قلعه» اردبیل افتاد. اما با وساطت برخی علما از محبس رها شد. هر چند برخی گفتهاند که خود از زندان گریخت و برخی منابع اصلاً ذکری از زندان رفتن او نکرده و گفتهاند: با تعقیب نیروهای ولیعهد، ناچار شد تبریز را ترک کند. ستارخان در مدتی که در تبریز نبود و شغلی نداشت، عیاری پیشه کرد؛ گروهی را به دور خود گردآورد و با شبیخون زدن به کاروانهای دولتی و ثروتمندان اموال آنان را میگرفت و به مستمندان میداد.[12] مدتی به این احوال گذراند تا آن که با وساطت بزرگان و معتمدان به شهر بازگشت و دلال اسب شد. او به درستی و امانتداری در تبریز شهره بود و به همین دلیل مالکان برای حفظ اموال خود از دستبرد سارقان، همواره اموال و دارایی خود را به او میسپردند. ستارخان، فردی دیندار و معتقد به مذهب بود. هنگامی که تبریز به کانون اصلی مشروطهخواهی تبدیل شد، متأثر از فرمان علمای نجف با روحیهی فرمانبرداری از علما برای مبارزه با دستگاه استبداد صغیر وارد میدان مبارزه شد و در این راه از جان خود مایه گذاشت. گفتهای از او در مورد رسالت مبارزهاش موجود است که بیان میدارد: «این بنده عاصی ستار، برای اجرای احکام شریعت غرای احمدی (ص) مطابق احکام صادره علمای اسلام از جان و مال و اولاد و هستی خود صرفنظر کرده تا دولت جابره تبدیل به دولت عادله و قوانین حضرت سیدالمرسلین رویه و مسلک اهل اسلام شود.» (ستارخان قراچهداغی).[13] مبارزات و مجاهدتهای او و باقرخان از حمایت آشکار ثقهالاسلام میرزا علی تبریزی روحانی مجاهد تبریز برخوردار بود.[14] ستارخان، همچنین نماد همگرایی ملت ایران و همبستگی ملی است که مبارزات او در برهههای مختلف، هویت ایرانی و آزادی از قید استبداد و استعمار را نشانه گرفته بود. وقتی عینالدوله راه آذوقه بر مردم را بست و دولت روسیه به بهانهی باز کردن راه آذوقه، خواهان گسیل قوای خود به خاک ایران شد، ستارخان به همراه چند تن از نمایندگان انجمن ایالتی تبریز در تلگرافی به محمدعلیشاه نوشت: «شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است. اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد، نباید همسایگان پا به میان بگذارند. ما هر چه میخواستیم، از آن درمیگذریم و شهر را به اعلیحضرت میسپاریم. هر رفتاری که با ما میخواهند بکنند. اعلیحضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خواربار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران بازنماند.»[15] چنین تلگرافی روشن میکرد که مجاهدان راه آزادی خطمشی مشخصی در ارتباط با بیگانگان دارند و ستارخان که هدفش اعتلای موجودیت و استقلال ایران بود، به هیچوجه نمیخواست بازیچهی امیال دول خارجی شود. به بیانی میتوان گفت: راهبرد ستارخان در مبارزه با استبداد بر دو عنصر شریعت و ملیت بنا شد و تفکرات قومی و استعمار جایی در این راهبرد نداشت. بلکه گفتمانی ایرانشهری بر آن سایه انداخته بود. انجمن ایالتی تبریز و دو قهرمان مشروطه انجمن ایالتی تبریز، مجمعی متشکل از مشروطهخواهان تبریزی و مردمنهاد بود که در 5 مهر 1285ش برای نظارت بر روند انتخابات مجلس تشکیل شد و با گروههای سوسیال دموکرات قفقاز ارتباط داشت. در اثر این ارتباط انجمن به اهمیت و ضرورت تجهیز و آموزش نظامی مشروطهخواهان برای حفظ نظام سیاسی جدید واقف شده بود و هنگامیکه درگیریهای مشروطه شروع شد، آمادهی رویارویی بود چرا که از پیش تدارکات لازم برای مواجهه با مخالفان را دیده بود.[16] در آذر 1285ش، محمدعلیمیرزا توسط مظفرالدین شاه بیمار از تبریز به تهران فراخوانده شد و انجمن از این فرصت برای ایجاد و آموزش گروهی مسلح استفاده کرد که بعداً به همان مجاهدان مشروطه معروف شدند.[17] این گروه در خلاء قدرت ناشی از تغییر حاکم آذربایجان -که منطقه را دچار ناامنی و مشکلات اقتصادی کرده بود- محتکرکنندگان را مجبور به فروش کالاها میکردند و بر روند فروش به منظور جلوگیری از از افزایش قیمتها و تحمیل فشار بر اقشار کم درآمد نظارت میکردند.[18] چنین فعالیتی با روحیهی ستارخان که لوطی بود و عضویت در گروه مجاهدان تا حدی با ارزشهای ذاتی لوطیان یعنی عدالتخواهی و حمایت از ستمدیدگان همخوانی داشت، هماهنگ بود. لوطیان سری نترس داشتند و از درگیری اجتناب نمیکردند.[19] از این رو ستارخان ابتدا به عضویت «انجمن حقیقت»؛ یکی از مراکز مشروطهخواهان درآمد،[20] سپس به گروه مجاهدان انجمن پیوست و بعد برای خدمت به مشروطه اعلام آمادگی کرد. شمار گروههای مسلح تبریزی به انجمن ایالتی محدود نمیشد. مجاهدان قفقازی[21] و مرکز غیبی[22] دو گروه دیگر از مجاهدان تبریزی بودند که یکدیگر را قبول نداشتند و گروه محافظهکارتری هم به رهبری میرهاشم تبریزی تشکیل شده بود که چون مرکز غیبی و مجاهدان قفقازی را وابسته به بیگانه میدانست، هیچ کدام را قبول نداشت. باقرخان در این گروه جای داشت. اختلافات بین این گروههای مسلح روزبروز شدت مییافت و حتی با یکدیگر درگیر میشدند.[23] بیشتر این درگیریها از جانب شاه و مستبدین سازماندهی میشد. محمدعلی شاه که همواره مترصد ضربه زدن به مشروطه و برچیدن بساط آن بود، پیشتر کوشیده بود با ایجاد ناامنی، تحریک اختلافات عقیدتی و محلهای و تبلیغ بر ضد مشروطهخواهان آذربایجانی بین آنان درگیری و اختلاف ایجاد کند و در نتیجهی یکی از این اقدامهای او در 26 دی 1286ش درگیری شدیدی بین مجاهدان محلهی خیابان (که میرهاشم تبریزی و باقرخان آنان را رهبری میکردند) و تفنگچیان محلهی سُرخاب روی داد که دو هفته به درازا کشید و 20 کشته و زخمی برجای گذاشت. اگر چه انجمن ایالتی به این غائله خاتمه داد اما عاملی شد تا گروههای مختلف با شدت بیشتری به عضوگیری بپردازند و خود را برای نبردهای احتمالی در آینده آماده کنند.[24] استبداد صغیر و رویش دو قهرمان ملی طی سالهای 1286ش و 1287ش، هنگامی که مشروطهخواهان قصد داشتند طعم شیرین پیروزی انقلاب را بچشند، محمدعلی شاه موانع بسیاری پیش پای آزادیخواهان گذاشت. مخالفتورزی او با قانون اساسی و ایجاد ناامنی برای طرفداران مشروطه، نابسامانی و دگرگونی فاجعهباری بر وضعیت کشور حادث کرده بود. او همواره مترصد توطئه علیه مجلس و برانداختن نظام مشروطه بود و افرادی را برای ترور رهبران انقلاب استخدام کرده بود که با دستگیری آنان توسط مشروطهخواهان، بر شدت کشمکش بین مشروطهخواهان و مستبدین بیش از پیش افزود. از خرداد 1287ش اقدامات ضد مشروطهی محمدعلی شاه شدت گرفت. با رسیدن خبر وقایع ناگوار تهران به تبریز به ویژه خبر عزیمت محمدعلیشاه به باغ شاه و انعکاس خبر اعلامیهی ضد مشروطهی او -که مشروطهخواهان را عامل تزلزل ملت و حکومت معرفی کرده بود- انجمن ایالتی تبریز طرحی برای برکناری محمدعلی شاه از سلطنت تصویب کرد که همهی مشروطهخواهان تبریز با آن موافقت کردند و برخی مجاهدان از انجمن خواستند تا آنان را برای کمک به آزادیخواهان تهران اعزام کند. در 27 خرداد 1287ش، ستارخان و باقرخان هر کدام با فرماندهی 50 سوار به همراه گروهی دیگر از مجاهدان عازم پایتخت شدند و در روستای باسمنج در نزدیکی تبریز اردو زدند.[25] اما وقتی محمدعلی شاه در 2 تیر 1287ش، مجلس شورای ملی را به توپ بست، رشته کارهای انجمن از هم گسیخت. برخی اعضای آن مخفی شدند. برخی به کنسولگریهای روسیه و فرانسه پناه بردند و عدهای هم به طرفداران محمدعلی شاه پیوستند. لوتیان دوچی، انجمن را تاراج کردند و بیرقش را پایین آوردند. شکاف بین مشروطهخواهان و طرفداران محمدعلی شاه تشدید و وجود نیروی مسلح در تبریز ضروری دانسته شد. انجمن مجاهدان را به شهر فراخواند و ستارخان و باقرخان همراه مجاهدان به شهر بازگشتند. ستارخان برای انجمن بیرق دیگری تهیه کرد و آن را با نمایشی شکوهمند در انظار عموم به انجمن فرستاد تا بر سردر انجمن برافرازند. سپس چند تن از مجاهدان را مأمور نگهداری پرچم کرد.[26] محمدعلی شاه در 2 تیر 1287ش، پس از آن که مجلس را به توپ بست، عینالدوله (صدراعظم پیشین) را به سمت فرمانفرمای کل آذربایجان منصوب کرد و رحیم چلبیانلو؛ رئیس طایفهی چلبیانلو را مأمور حمله به تبریز کرد.[27] رحیمخان ابتدا پسرش بیوکخان را روانه کرد اما او از باقرخان و مجاهدانش شکست خورد و ناچار رحیمخان در 1 مرداد 1287ش، با سوارانش عازم تبریز شد. ستارخان با دلاوری تمام مقابل او و سپاهیانش ایستادگی کرد. در میانهی مقاومت شجاعانه ستارخان، پاخیتانوف؛ سرکنسول روسیه مردم را به دستکشیدن از مقاومت و ادامه ندادن مبارزه تحریک کرد و بیرقهای سفید به نشانهی صلح از بام خانهها برافراشته شد. پاخیتانوف به امیرخیز رفت و در گفتگویی با ستارخان به او گفت: آمدهام پیمان بگیرم که به جنگ پیشدستی نکنید تا واقعه با گفتگو پایان پذیرد. ستارخان به او پاسخ داد: ما هیچگاه به جنگ پیشدستی نمیکنیم و همواره از آن سوی به ما میتازند و ما جلویشان را میگیریم. سپس سرکنسول از او خواست با نصب پرچم روسیه بر سر در خانهاش در حمایت دولت روس قرار بگیرد، اما ستارخان پاسخ داد: «جناب کنسول! من میخواهم هفت دولت زیر سایه بیرق ایران باشد. شما میخواهید من زیر بیرق روس بروم؟ هرگز چنین کاری نخواهد شد».[28] اواخر تیر 1287ش، ستارخان به همراه چند نفر مجاهد پرچمها را از بام خانهها پایین کشید و باقرخان را هم به ادامهی مبارزه فراخواند. این امر مایهی قوت مردم و نیروهای مجاهد شد و در آنان چنان شور و هیجانی ایجاد کرد که با فریادهای زنده باد ستارخان و نابود باد دشمنان مشروطه در پایین کشیدن پرچمها بر یکدیگر پیشی گرفتند و به ایستادگی خود در مقابل قوای دولتی و مستبدین ادامه دادند. باقرخان وقتی دید ستارخان با 17 سوار مردم را به مبارزه و قیام فرامیخواند، دوباره اسلحه به دست گرفت و به ستارخان پیوست. علامه قزوینی در مورد اهمیت این اقدام ستارخان گفته است: «اگر روز 17 جمادیالاخر ستارخان بیرقهای سفید را پایین نمیآورد، مشروطه تا مدت نامعلوم رخت از ایران بیرون میبرد؛ زیرا آن روز در تمام نقاط ایران به جز از تبریز استبداد حکمروا بود.»[29] بدین ترتیب، قیام آزادیخواهان در تبریز جان تازهای گرفت. خیزهای ستارخان و باقرخان برای اعادهی مشروطیت چنان قوت گرفت که کانون جنبش و مبارزه از پایتخت به تبریز انتقال یافت و تحت رهبری دو تن سردار و سالار ملی قرار گرفت. پس از پیوستن باقرخان به ستارخان، مجاهدان محلهی خیابان و چند محلهی دیگر گرد او آمدند و با حمله به باغ شمال؛ محل اقامت رحیم چلبیانلو او و دستهاش را از شهر فراری دادند.[30] رحیمخان به باغ صاحبدیوان[31] گریخت و ستارخان که میدانست رحیمخان این شکست را تلافی خواهد کرد، به شمار سنگرهای مجاهدان افزود. محلههای متوسطنشین مانند شیخی و امیرخیز در تصرف مشروطهخواهان بود و طرفداران محمدعلی شاه به رهبری حاجی میرزا کریم (امام جمعه تبریز) با حمایت قبایل شاهسون در محلات فقیرنشین متشرعهی سُرخاب و دَوَچی سنگر گرفتند. بدین ترتیب، محلات طبقه متوسطنشین شهر به سنگر مشروطهخواهان و محلات پرجمعیت فقیرنشین به سنگر مخالفان مشروطه تبدیل شد.[32] از روز 29 تیر 1287ش، قوای دولتی تمام تلاش خود را برای برانداختن ستارخان بکار بست.[33] 30 تیر، رحیمخان خود را از باغ صاحب دیوان به دوچی رساند و از روزهای اول مرداد به بعد، بیشترین درگیریها و نبردها در محلههای امیرخیز و خیابان که -مقر فرماندهی ستارخان و باقرخان بود- روی داد. در دوم مرداد دولتیان برای ساقط کردن باقرخان و ستارخان تلاش کردند راه میان دو محله را ببندند که با مقاومت سرسختانه مجاهدان تلاششان به جایی نرسید. روز بعد در سوم مرداد، قوای دولتی برای ستارخان نقشه کشیدند و سنگرهای او در امیرخیز همچنین انجمن حقیقت که مقر ستارخان بود- را زیر باران گلوله و توپ گرفتند. به رغم این نبرد نابرابر 78 تن از دولتیان و 4 نفر از مجاهدان کشته شدند.[34] روزها یکی پس از دیگری به جنگافروزی دولتیان و مقاومت شجاعانه مجاهدان سپری شد تا با رسیدن خبر اعزام سپاه اقبالالسلطنه ماکویی به تبریز، انجمن ایالتی که در ابتدای درگیری رشته کارهایش از هم گسیخته بود، با کوششهای ستارخان به ساماندهی امور شهر پرداخت. در روز 17 مرداد، قوای دولتی به سرکردگی رحیمخان، شجاعنظام مرندی، نصرالله یورتچی (که با چند صد سوار جنگآزموده شاهسونی به اردوی دولتی پیوسته بود) و دیگر قوای دولتی به قصد از میان برداشتن ستارخان، یک دسته قوای خود را برای رویارویی با باقرخان در محلهی خیابان مستقر کردند تا مانع از کمکرسانی باقرخان به ستارخان شوند و بقیه نیروهای خود را روانهی امیرخیز کردند. دستهای سوار در جلو، دستهای دیگر در سمت چپ و یک دسته در سمت راست انجمن حقیقت (جایگاه ستارخان) مستقر شدند و به این ترتیب، ستارخان در محاصرهی قوای دولتی قرار گرفت. جنگ سختی درگرفت و ستارخان با 12 تن از یاران خود چنان دلاورانه ایستادگی کرد که سرانجام سایر نیروهای مجاهد به او ملحق شده، توانست دولتیان را به عقب رانده، آنها را شکست دهد.[35] در این روزها که عینالدوله در مقام فرمانفرمای کل آذربایجان در راه تبریز بود، محمدعلی شاه میپنداشت شجاعنظام و رحیمخان و دیگر سرکردگان، آزادیخواهان تبریز را سرکوب خواهند کرد و به ماجرای تبریز خاتمه خواهند داد ولی وقتی ناتوانیشان را در سرکوب دید، سپهدار تنکابنی؛ دشمن به نام مشروطه را با سمت رییس کل نظام آذربایجان همراه عینالدوله به تبریز فرستاد.[36] سرکردگان نیز بر آن بودند تا پیش از رسیدن عینالدوله و سپهدار کار تبریزیان را تمام کنند تا مبادا بدنامی برای اینان (سرکردگان) و سرافرازی برای آنان (عینالدوله و سپهدار) بماند. و چون ستارخان را عامل و نیروی اصلی جبهه مشروطهخواهان میدانستند، روز بعد حملات شدیدتری را متوجه سنگرهای ستارخان در امیرخیز و انجمن حقیقت کردند و رحیمخان هم با دسته سواران خود به خیابان رفت. در پایان نبرد این روز، از قوای دولتی 42 تن کشته و از مجاهدان 6 تن کشته برجای ماند. ایستادگی مجاهدان شمار بیشتری از مردمان را واداشت تا تفنگ برداشته به صف مجاهدان بپیوندند.[37] عینالدوله که مردی سرسخت و مستبد از خاندان سلطنت و مخالف اعطای آزادی به ملت بود و در خراسان به سر میبرد، هنگام عزیمت چندین بار نمایندگانی به قصد مذاکره با ستارخان و باقرخان روانهی شهر کرد. هدف او این بود که ابتدا بتواند با گفتگو و دادن وعده، تسلیحات مجاهدان را ستانده، با آمرزشخواهی از شاه ، آنان را مورد رأفت و بخشش ملوکانه قرار داده، آنگاه از شاه برایشان مشروطه بگیرد و بدین ترتیب، بدون جنگ تبریز را فتح کرده، ماجرا را خاتمه دهد و اگر نتوانست به این مقصود نائل شود، گفتگو را چنان به درازا بکشاند تا بقیهی نیروهای کمکی (از جمله خوانین و سپاه ماکو) از تهران برسند. ستارخان و باقرخان در جمع آزادیخواهان از پذیرش عینالدوله به عنوان والی قانونی تبریز سر باز زدند و پاسخشان این بود که عینالدوله به عنوان والی ابتدا باید رحیمخان، شجاعنظام و دیگر سرکردگان ضد مشروطه را دستگیر و به مجازات برساند و مشروطه هم چون دو سال پیش گرفته شده، محمدعلیمیرزا از قانون اساسی نافرمانی کرده، مجلس را برهم زده و مجاهدان میخواهند که مجلس دوباره باز شده، قانون اساسی اجرا گردد.[38] ستارخان و باقرخان که مقصود عینالدوله از به درازا کشاندن گفتگو را میدانستند، خود نیز مایل نبودند گفتگوها قطع شود. چرا که از دشمنی ناپیدای عینالدوله با محمدعلی شاه آگاه بودند و امید داشتند در کشاکش گفتگوها بتوانند او را مشروطهطلب کرده، به سمت خود بکشانند.[39] در این هنگام که بر شمار سپاهیان ضد مشروطه در اردوی عینالدوله افزوده میشد، با ورود مجاهدان قفقازی و گرجی و ارمنی به خاک ایران جبههی مجاهدان تقویت شد. علمای نجف به پشتیبانی از مشروطه و مجاهدان فتوا صادر میکردند و ستارخان پیاپی تأکید میکرد که «من حکم علمای نجف را اجرا میکنم.»[40] حمایتها و پشتیبانیهایی که از اکناف ایران به مجاهدان میشد، رابطهی برادرانهای که ستارخان و باقرخان با یکدیگر داشتند و همبستگی مجاهدان و دلبستگیشان به مشروطه، باعث شد که آنان بتوانند در برابر عینالدوله و مستبدین ایستادگی کرده از پا ننشینند. در این زمان، انجمن ایالتی در نبود مجلس شورا خود را جانشین مجلس معرفی کرد و از داخل و خارج کشور آن را به رسمیت شناختند. این مسألهای بود که مجاهدان سعی داشتند قدرت خود را در برابر عینالدوله و سایر قوای دولتی به نمایش بگذارند. در موقعیتی که سپاه ماکو در راه بود و قوای کمکی هم به زودی از تهران به تبریز میرسید، ستارخان و باقرخان تصمیم گرفتند تا دوچی را (که محل اردوی سپاه رحیمخان، شجاعنظام و باقی قوا) بود از نیروهای دولتی تخلیه کرده، ادارهی کامل شهر را به دست بگیرند. نبرد دو طرف شبها و روزها شدیدتر و سنگینتر از پیش، پیاپی ادامه یافت. عینالدوله به همراه سپهدار تنکابنی به تبریز رسید. راههای ورود آذوقه به شهر از جمله مرند و جلفا را بست و در 30 شهریور 1287ش به مجاهدان اولتیماتوم داد. با خالی شدن انبارهای شهر از آذوقه، ستارخان و باقرخان در روزهای 18 و 19 مهر 1287 طی یک سلسله عملیات بیوقفه تمام شهر را به تصرف درآورند. عینالدوله به باسمنج عقبنشینی کرد. سپهدار تنکابنی به تنکابن رفت و سایر قوای دولتی پراکنده شدند.[41] انجمن ایالتی، کمیتهای سه نفره مرکب از اجلالالملک (رئیس وقت نظمیه شهربانی که در عمل قدرتی نداشت)، ستارخان و باقرخان را مأمور اداره شهر کرد و با سامان دادن به اوضاع، تلاش کرد آرامش را به شهر بازگرداند.[42] در این مأموریت، راه تأمین آذوقه و مهمات، همچنین راههای ارتباطی مشروطهخواهان قفقاز هموار شد. اما این آرامش گذرا بود و در 15 بهمن 1287ش عینالدوله با رسیدن قوای تازه نفس همچنین مهمات و تجهیزات، تبریز را به طور کامل به محاصره درآورد و تمام راههای ورود و خروج شهر به کنترل کامل نیروهای دولتی درآمد. عینالدوله راه تبریز به جلفا –تنها راهی که باز مانده بود- را هم بست و قحطی تبریز را فراگرفت. دکانها یکی پس از دیگری بسته شدند. مردم از علف، یونجه و کاه ارتزاق میکردند و از فرط گرسنگی در انظار عمومی جان میدادند. ستارخان یکبار برای گشودن مسیر جلفا اقدام کرد اما موفقیتی حاصل نکرد. در این مقطع، دولتین روس و انگلیس به بهانهی حفظ جان اتباع خود دست به کار شدند تا برای باز شدن راه آذوقه اقدامی بکنند. اواسط فروردین 1288ش دو دولت متجاوز که به موجب قرارداد 1907م هر کدام بخشی از قلمرو ایران را در اختیار داشتند، توافق کردند که قوای نظامی روسیه وارد ایران شده، راه رسیدن آذوقه به تبریز را باز کند. دولتهای روس و انگلیس از طریق کنسولگریهای خود به انجمن ایالتی –که در نبود مجلس شورای ملی قائم مقام مجلس شده بود- نامه نوشتند و موضوع ورود قوای روس به ایران را اطلاع دادند.[43] انجمن در ابتدا با ورود نیروهای روس به کشور مخالفت کرد اما در نهایت موافقتش جلب شد. باقرخان به اتفاق ستارخان با زنارسکی؛ فرمانده قوای روس ملاقات کرد، سپس روسها وارد کشور شدند.[44] با ورود روسها به تبریز ستارخان و باقرخان به مجاهدان دستور دادند به منظور بهانه ندادن به دست روسها از هر گونه برخورد با سربازان روسی بپرهیزند. اما روسها در طول مدت حضورشان، رفتاری جز آن که برای ایرانیان زیانبار باشد، نداشتند.[45] و حتی در یک اقدام تهدید کردند که اگر مجاهدان قفقازی -که از نظر دولت روس یاغی قلمداد میشدند- مسترد نشوند، ستارخان و باقرخان را دستگیر خواهند کرد. آنها حتی مدعی شدند به کمپانی راه شوسه تبریز – جلفا خسارت وارد شده و تصمیم گرفتند اموال ستارخان و باقرخان را مصادره کنند. ستارخان و باقرخان نیز در 8 خرداد 1288ش به کنسولگری عثمانی رفتند و از فتح تهران بازماندند.[46] در این زمان که تبریزیان بیدادگریهای روسها را تحمل میکردند، آزادیخواهان سایر شهرها که مقاومت ستارخان و باقرخان و مردم تبریز را در مقابل مستبدین دیده بودند، از ایستادگی آنان که توانسته بودند پس از 11 ماه مبارزه (از 2 تیر 1287ش تا 9 اردیبهشت 1288ش) نیروهای سلطنتی را به عقب برانند، انگیزه و امید گرفته به تکاپو افتادند تا خود را برای فتح تهران و بازگشایی مجلس آماده کنند. ایل بختیاری به رهبری ضرغامالسلطنه بر اصفهان چیره شد. در گیلان، محمد ولی خان تنکابنی با تغییر موضع، به مشروطه خواهان پیوست. نیروهای مشروطه تحت فرماندهی این دو برای احیای نظام مشروطه به سمت تهران حرکت کردند و در قریهی «بادامک» به هم پیوستند. در 21 تیر 1288/ 23 جمادیالاخر 1327ق وارد تهران شدند و پس از چند روز جنگ خیابانی، کنترل پایتخت را به دست گرفتند. مراکز دولتی را تصرف کردند و سرانجام، در 25 تیر 1288ش، تهران به دست مجاهدان فتح شد. محمدعلیشاه شکست را پذیرفت و با صدور فرمانی، اعطای مشروطیت، اعلان انتخابات و افتتاح مجلس شورای ملی را به تمام ایالات و ولایات ابلاغ کرد. ستارخان نیز با ارسال تلگرافی به شاه از او به دلیل اعطای مشروطیت و موافقت با مقاصد ملی تشکر کرد و متذکر شد: مجاهدت فقط راجع به آزادی ملت بود. اکنون که اعلیحضرت همایونی انجام مقاصد ملیه را مورد توجه شاهانه قرار دادهاند، جاننثارت دست از هر گونه مجاهدت برداشته از پی کار خود خواهم رفت.[47] به این ترتیب، فاتحان به حکومت 13 ماهه استبداد صغیر و سلطنت خودکامه محمدعلی شاه پایان دادند و حکومت موقت برقرار کردند. با پیروزی مشروطه، انجمن ایالتی آذربایجان به باقرخان لقب «سالار ملی» و به ستارخان لقب «سردار ملی» داد. پس از فتح تهران، دومین دور مجلس شورای ملی در 24 آبان 1288ش برگزار و از مجاهدان راه آزادی از جمله ستارخان و باقرخان تقدیر شد. وثوقالدوله طرحی برای سپاسگزاری از مجاهدان آذربایجان از تصویب مجلس گذراند و در تقدیرنامه، مبارزات دو سردار و سالار ملی را نخستین علت آزادی ملت از قید اسارت عنوان کرد: «مجلس شورای ملی جانبازیها و فداکاریهای جنابان ستارخان؛ سردار ملی و باقرخان؛ سالار ملی و سایر غیرتمندان تبریز را نخستین علت آزادی و خلاصی ملت ایران از قید اسارت و رقیّت ارباب ظلم و عدوان میداند و از مصائب و شدایدی که آن فرزندان غیور وطن و سایر اهالی غیرتمند آذربایجان برای سعادت ابدی و نیکنامی ایران تحمل کردهاند، تشکرات صمیمی عموم ملت ایران را تقدیم مینماید.»[48] نکتهی قابل توجه در این تقدیرها این بود که هیچ تبعیضی بین مبارزان و کوشندگان راه مشروطه روا داشته نشده بود. ستارخان و باقرخان از طبقه فرودست جامعه همسنگ و همطراز با مجاهدانی از قبیل سردار اسعد بختیاری و سپهدار تنکابنی قرار گرفتند که از طبقات بالا و از ملاکان به شمار میآمدند. نگاه طبقاتی در این تقدیرها وجود نداشت. ستارخان و باقرخان در یک کفهی ترازو و دو تن ملاک در کفهی دیگر قرار گرفتند. اما این اتفاقی بود که فقط در این دور از مجلس شورای ملی روی داد و تحولات بعدی این همبستگی و همطرازی را از بین برد.[49]
صفحه بعد صفحه قبل